درج شده در ادامه مطلب 

بعدا نوشت: دوستان عزیزم بعد از خواندن نظرات بعضی از شماها متوجه شدم که دارید اشتباه برداشت میکنید. من اصلا قصد گله و شکایت از اوضاع فعلی زندگیم رو نداشتم. بلکه میدونم الان در شیرین‌ترین روزهای عمرم قرار دارم و در گذشته منتظراین روزها بودم. شیرینی‌های در کنارخانواده‌ام بودن و مشاهده رشد و تکامل فرزندانم رو با هیچ چیز دیگری عوض نخواهم کرد.

مطالبی که از نظر شما گذشت فقط دلتنگی‌های من برای بعضی امور بود که در گذشته برام رخ می داد و گاها به علت فشار و حجم بالای کار سراغم میاد. همین ...

خداوند مهربان را بخاطر اینکه من رو به بالاترین آرزوم رسانید و تمام نعمتهایی که در حال حاضر در اختیار من قرار داده است، شاکرم. امیدوارم کمک کند تا بتوانم بنده‌ی خوبی برایش باشم.



در حال حاضر ساعت ٧ صبحه روز 5شنبه 2 دی 1389 است و علی همین الان به سمت مدرسه حرکت کرد. زهرایی و بابایی خوابن. این چند روزه حسابی مریض بودم و مریض داری کردم. هنوزم حالم خوبه خوب نشده ... تحت درمان هستم اگه تا چند روز دیگه خوب نشم باید برم عکس ریه بگیرم.
این بخش رو برای خودم (فقط برای دل خودم) درست کردم. البته من خودم چندتا وبلاگ دارم ولی به دلیل مشغله زیاد نمیتونم به همه برسم و فقط الان تمرکزم روی این وبلاگ و وبلاگ پسری هست در نتیجه همینجا یه گوشه ای رو به خودم اختصاص میدم.
امروز صبح ساعت ۵ از خواب پریدم (دیشب خیلی زود خوابیدم به عبارت دیگه بیهوش شدم. ساعت حدودای 1/30 نیمه شب). خیلی سرفه داشتم از ترس بیدار نشدن زهرایی اومدن توی این اتاق و دیدم سیستم هنوز روی استندبای هست .


         
به شدت دلم برای ایام گذشته تنگ شده برای ...
++ عجله های صبحگاهی
++ ناهار درست کردن های هول هولکی و با استرس صبح قبل رفتن به محل کار
++ تند تند رفتن تا ایستگاه اتوبوس (و انتخاب مسیرهای مختلف برای تنوع تا رسیدن به ایستگاه) و حرص خوردن های گیرکردن توی ترافیک برای روزهای فرد که با ماشین میرفتم
++ در مسیر خیابونها رو نگاه کردن و این که هر روز باید از یه مسیر بگذری و مغازه ها رو نگاه کنی
++ دیدن آدمهای مختلف در اتوبوس و فکر کردن به این که الان هر کدوم توی سرش داره چی میگذره
++ استرس دیر نرسیدن به محل کار
++ با هندست موبایل گوش کردن به رادیو جوان یا گزینه های مورد علاقه
++ پیمودن مسیر درب وردی محوطه محل کار تا ساختمون معاونت .... که حدودا 10 دقیقه بود(شایدم کمتر)
++ سلام و احوال پرسی با همکارا و بعد با همکار صمیمی خودم اتفاقات دیروز از لحظه جدا شدنمون تا  لحظه رسیدن به هم رو مو به مو برای هم تعریف کردن
++ برای این که کسی بیاد و به من مراجعه کنه و فقط کارش رو من بتونم راه بندازم
++ برای اینکه هر روز فکر کنم یه ایده و خلاقیت جدید توی کارم داشته باشم
++ ثانیه شماری کردن برای تموم شدن ساعت کاری
++ چونه زدن با مسئولم برای گرفتن مرخصی
++ مرخص های ساعتی برای رفتن به مدرسه علی و حضور در جلسات مدرسه (الان با وجود این که خونه ام نمیتونم در جلسات شرکت کنم)
++ رفتن به بانک و دریافت حقوق ماهیانه ام و تصمیم گیری برای چگونه استفاده کردن ازش
++ به فکر فرداهای بهتر بودن و رسمی شدن و پس انداز کردن
++ ناهارهای نصفه و نیمه خوردن با همکارام
++ رفتن تا ایستگاه اتوبوس با همکارم
++ تلفن های مسعود و جویا شدن از حال و احوالم در محل کار
++ بعداز ظهرهایی که به مسعود میگفتم بیا جلوی ایستگاه اتوبوس دنبالم (روزای بارداریم که به محض رسیدن به هم بعد از سلام جویای حال نی نی میشد)
++ با خستگی رسیدن به خونه و یه چیزی خوردن و استراحت کردن
++ خوش حال شدن از تعطیلات رسمی و عمومی و زیر و رو کردن سررسیدم برای پیدا کردن این روزها
++ خوشحال شدن از فرارسیدن پنجشنبه و این که فرداش جمعه است و صبح می تونم تا 10-11 بخوابم
و خیلی چیزای دیگه .....