به نام خدا 

امروز 12 مهر ماه 1389 زهرا نازنازی ما 4 ماهه شد. خدا رو شکر می کنم که در طول این دوران حامی و تکیه گاهم بود و به من صبر، طاقت و توانایی داد تا به این روز برسم و همواره از خداوند مهربان می‌خوام که در زندگی یار و یاور من باشه. همچنین از بابایی تشکر می‌کنم که در طول این مدت همراه و پشتیبان بسیار خوبی برام بود و از داداشی خوب و دوست داشتنی تشکر می‌کنم که همکاری خیلی خوبی با من داشت و با مهر و محبت فراوان در مواقعی که من خسته بودم از شما نگهداری کرد.


نازگل من  الان که می نویسم تو در کنارم با آرامش خوابیدی و من قصد دارم خلاصه ای از اتفاقهای این مدت که  از تولدت می‌گذره رو بنویسم. قربونت برم که روز به روز داری شیرین‌تر میشی  و  حضورت در کنار  ما تثبیت شده و شادی بخش لحظاتمون شدی. این روزا کلی از وقت من در طول روز صرف کارای شما از جمله تعویض پوشک، شیر دادن، تعویض لباس، حمام و..... میشه. دوست داری همش تو بغل باشی،  باهات حرف بزنیم و همیشه کنارت باشیم ، جالبه با تمام این تعاریف، خستگی های من و بابایی و داداشی با یک لبخند قشنگ تو و سلامت بودنت از تنمون بیرون میره.


این روزا  یاد گرفتی اشیا رو با دستای کوچولوت بگیری.  هر چیزی هم که دستت برسه فوری میبری تو دهنت . حتی وقتی تو بغل ما هستی دست ما رو میگیری و به زور میخوای بخوریش! تازگی ها  دوست داری سر میز غذا بشینی توی بغلمون و با کنجکاوی فراوون به همه چی نگاه می کنی و عکس العمل نشون میدی. بابایی هم یه چیزایی مثل نون و استخون میده دستت و شما هم کلی خوش به حالت میشه و ذوق می کنی.

البته من کلی استرس دارم که اتفاقی نیفته و با این کار موافق نیستم] یکبار هم بابایی شما رو نشوند روی میز غذا و در یک عملیات سریع پاتو زدی و لیوان پر از ماءالشعیر رو واژگون کردی و اولین دسته گل زندگیتو به آب دادی.
تو این ماه یاد گرفتی که بشینی البته نه کامل و خیلی دوست داری نشسته نگهت داریم، امان از لحظه ای که بخوابونیمت. تازگی ها میتونی به پهلو بخوابی و گاهی هم سریع غلت می‌زنی و به روی شکمت می خوابی. صبحا که از خواب بیدار میشی  کلی باهام حرف می‌زنی و دلبری می کنی. ولی هنوز مشکل خواب شبت حل نشده و همواره تا 2 الی 3 نیمه شب بیداری . تازه در طول روز هم خیلی کم می خوابی.
یه چیزیو میدونی ، اینکه خیلی خاطرخواه داری ؟ همه با یه حس خیلی قشنگ از صمیم قلب دوستت دارن و کلی قربون صدقت میرن
دیشب به مناسبت چهار ماهه شدن شما شام رو مهمون بابایی بودیم و یه جشن کوچولوی 4 نفره داشتیم. البته به دلیل این که چند روزیی که شما  بی قراری می‌کنی [حدس می‌زنم به خاطر دندون درآوردنت باشه] و در ضمن بیرون رفتن رو خیلی دوست داری و توی ماشین ساکت و آرومی، تصمیم گرفتیم از خونه بریم بیرون و آب و هوایی عوض کنیم تا من هم یه کم کسب انرژی کنم و به پیشنهاد من رفتیم پارک آب و آتش. البته یادمون رفت دوربین رو با خودمون  ببریم تا عکس بگیریم.
فردا باید بریم واکسن چهار ماهگیت رو بزنیم. من از حالا استرس دارم. آخه دفعه ی قبل خیلی اذیت شدی دو روز تب داشتی و تا سه روز بی قرار بودی . امیدوارم این بار راحت تر باشه.
 برات آرزوهای خوب دارم و از خدای مهربون می خوام تو و داداشی همواره سلامت و سرحال باشین. و جمع خانواده ی ما  از هر غم و غصه ای دور باشه. 

سپاس وستایش خدای را که پروردگار جهانیان است.