آسمون آبی

رفته بودم لباس های زهرا رو که شسته بودم . پهن کنم . سرم رو که بالا کردم یه دفعه چشمم به آسمون خورد. چند وقتی میشه که حتی فرصت نکرده بودم آسمون رو نگاه کنم.سوال

یه حسی خوبی بهم دست داد. آسمون هم خیلی زیبا شده بود رنگ آبی با تکه هایی از ابرهای سفید. انگار دلم تنگ شده بود برای آسمون آبی.

قبلانا پاییزو خیلی دوست داشتم. اما از وقتی مادرم دیگه پیشم نیست پاییز برام خیلی دلگیر شده. این روزا خیلی دلتنگ مادرم هستم.