به نام خدا

جوان ترین شاخهی گل از قشنگترین گلهای باغ دلم تقدیم به دوستان مهربونمقلب این چندمین باری هست که به نیت نوشتن و بروز کردن وبلاگ پای سیستم میشینم و بالاخره موفق شدمآخ 

عروسک قشنگم الان 16 ماه و 16 روزه که در کناره هم هستیم و تو برای من هر روز شیرینتر قلبو خوردنیترخوشمزه میشی بطوری که تمام وقت در خدمتت هستم ... گاهی با خودم در مورد کارهایی که دوست دارم انجام بدم فکر میکنم فرشتهو به همین فکر کردن بهشون راضی میشمچشمک

مثلا هفته‌ی گذشته خیلی دلم می‌خواست برم نمایشگاه رسانه‌های دیجیتال (جایی که سالهای گذشته از طرف محل کارم غرفه داشتیم و هر روز فعال و پرنشاط حضور داشتم) ولی نشد، هر روز دلم میخواد یک ساعت پیاده‌روی کنم ولی نمیشه، چند وقته دلم میخواد دکور خونه رو عوض کنم فرصت نمیشه، دلم میخواد برای ناهار یا شام یه میز زیبا برای بابایی و داداشی بچینم با غذاهای خوشمزه ولی نمیشه و خیلی نمیشه‌های دیگه ...

معبودا ! به بزرگی آنچه داده‌ای آگاهم کن، تا کوچکی آنچه ندارم نا آرامم نکند 

 

برای دیدن تصاویر جدید با همون رمز همیشگی روی تصویر بالا کلیک کنید

 عسلک من حسابی این روزها بلا شدیماچ و مفهوم بیشتر حرفها رو متوجه میشیلبخند وقتی بابایی و داداشی وارد خونه میشن با ذوق فراوان و صدای بلند میگی (بــــــــابـــــا ، دا دا) و چندین بار تکرار میکنی بغل این روزها نسبت به اینکه داداشی بیاد کنار من حساس شدی قهرو سریع میای و میخوای دورش کنیاز خود راضی نه گفتن و چیه گفتن‌هات شهره‌ی خاص وعام شدهقلب هر چیزی که در داشته باشه با در درگفتنهای پشت سرهم، باید باز بشه ساکت کتاب داستانهاتو میگیری دستت و با زبون خودت شروع به خوندن میکنی ابله شبها هنوز هر دو ساعت یکبار بیدار میشی با این تفاوت که دیگه اولش گریه نمیکنی، با چشمای بسته میگی مَ مِه خمیازه ولی اگر به حرفت توجه نشه گریه

کلمات جدید:  (عمه) ، (پَ = پتو) ، (ماس= ماست) ، (بهبهی=بستنی) ، (انئور= انگور) ، (دس=دست) ، (پا) ، (مو) ، (آقاهه) ، (حوله) ، (حمون=حموم) ، (نی نی) ، (نانای نای) ، ( اَ اینا= از اینا) ، ( اَب با =اسباب بازی) ، (داغه) ، (گیل=گل) ، (پیتکو پیتکو= اسب) ...

 

قلبوبلاگ ( درددل‌های من با مــــــادرم ) را برای دل خودم راه انداختم قلب


 

پنجشنبه (15مهر) خاله اعظم و فاطمه جونقلب طی یک اقدام غیرمنتظره اومدن پیشمون و کلی ما رو خوشحال کردنلبخند با این که فقط یک شب کنار هم بودیم ولی خیلی خوش گذشت. شما به محض ورود فاطمه جون  پریدی بغلشبغل و همش کنارش بودیلبخند

 

جمعه صبح هم من و خاله اعظم تصمیم گرفتیم بریم بهشت زهرا (پیش مامانی)، میخواستم شما رو با خودم نبرم و بمونی خونه ولی بمحض حاضر شدن ما، بیدار شدی و اعلام حضور کردی، در نتیجه من و شما و خاله جون و یاسمن راهی شدیم. ساعت 6 و نیم صبح از خونه راه افتادیم و دو سه ساعتی رو اونجا بودیم. خوبیش به این بود که کسی باهامون نبود همش بگه زود باشین بریم بسه و شما هم که پیشم بودی خیالم راحت بود. کلی من و خاله اعظم با مامانی حرف زدیم و مثل گذشته‌ها که سه تایی ساعتها در کنار هم بودیم لحظات خوبی رو گذروندیم.

جمعه(22مهر)  ناهار رفتیم خونه‌ی مامان توران قلب(مامان بابایی). بعدازظهرعمومحمد چون طرفای دماوند کار داشت پیشنهاد داد همه با هم بریم ولی بابایی گفت کار داره، داداشی هم درس داشت. عمو محمد گفت من و شما باهاشون بریم. از اونجایی که من بدون همسری جایی نمیرم نمی خواستم قبول کنم از طرفی هم با اصرارهای عموجون روم نشد نه بگم، شما هم رفته بودی توی ماشین عموجون نشسته بودی و بیرون نمیومدی و من، شما، مامان توران،عمه محبوبه و سعیده جون راهی شدیم.

 نگران بودم که توی مسیر اذیت کنی ولی با اینکه همش توی ماشین بودیم شما دختر خیلی بودی و اصلا اذیت نکردی، عمو جون هم در مسیر برگشت برای سی دی مورد علاقت (گروه موسیقی رستاک) رو گذاشت و کلی سرگرم شدی ...