به نام خدا

 این روزها، بدلیل فرا رسیدن ماه محرم، دلتنگی‌های من برای مادرم، سرماخوردگی و بیقراری و بی‌خوابی‌های عسلک، حجم بالای درسها و ساعات زیاد در مدرسه بودن داداشی و سرمای هوا که باعث میشه همش توی خونه بمونیم، حال و هوای آسمون دلــم ابـریـــهدل شکسته

 

دخترکم بعد از در اومدن اون دوتا دندون سخت، با این که خیلی مراقب بودم سرما نخوره، آبریزش بینی و سرفه‌هاش شروع شد. بلافاصله بردیمش پیش دکترش تا هر چه زودتر مداوا بشه، بعد از چکاپ ماهانه که خدا رو شکر نمودار رشدش خوب بود، آقای دکتر با نگاه کردن گلوی نازنازی گفتن یه مقدار قرمزه و هنوز عفونت نکرده بهتره برای پیشگیری آمپول بهش بزنیم تا زودتر خوب بشه و دیگه مریضیش عود نکنه، بی توجه به مخالفتها و نگرانی های من اینکار انجام شد. خدا رو شکر دخترکم زیاد اذیت نشد و زود یادش رفت.

 این روزها عشق 17 ماهه و 26 روزه ی ما اینقدر کنجکاو و بلا شده وبعضی کارهاش مثل پسرهاست که گاهی بابایی سعید صداش میکنه (سعید به دلیل تشابه اسمی که با نام پدرش داره)

 بقیه‌ی تصاویر رو با همون رمز همیشگی اینجا ببینید 

***با عرض معذرت از آقایون، رمز رو فقط به مامانها و خانمها میدم***

من نمی دونم این خانوم خانما از بدو تولد چرا با خواب شب مشکل داره و حالا هم بیماریش باعث تشدید این مشکل شده، به حدی که همش میگه منو در آغوش بگیرید و راه ببرید. امشب به یاد بدو تولدش کالسکه رو آوردم توی حمام و چرخ‌هاشو خوب شستم و عسلک با راه بردن کالسکه خوابیدن. این روزها بیشتر ما رو اینطوری صدا میزنه: مامانه = مامان بغلم کنم ، باباته= بابا بغلم کن، گاهی هم صبحها وقتی داداشی داره میره مدرسه بیدار میشه و با گریه و داداش گفتنهای پشت سر هم میخواد که با داداشی بره بیرون.

 

 همیشه با فرا رسیدن ماه محرم سنگینیه خاصی روی قلبم حس میکنم و چهار ساله با دیدن جای خالی مادره مهربونم که عاشقه امام حسین ع بود این سنگینی بیشتر میشه کلیـــــــــــک

تشکرانه: دوستان مهربونمقلب ممنون از دلگرهی‌هاتون در پست قبل، وقتی دیدم اکثرتون مشکل منو دارید، نگرانیم برطرف شد و آرامش پیدا کردم. ببخشید که این پست  چندتا پست دیگه رو هم در خودش جای داده، سپاسگزار از این که وقت گذاشتید.