بالاخره بعد از 4 ساعت تلاشآخ ... خوابیدی ...

از ساعت 23 و 45 دقیقه که حس کردم خوابت میادخمیازه چون در طی روز هم زیاد نخوابیده بودی! رفتیم برای خواب آماده بشیم بعد از نیم ساعت شیر خوردن بلند شدیتعجب نشستی و شروع کردی به حرف زدن و بازی کردن

خاموش کردن همه‌ی چراغ ها و لالایی خوندن و هیچ کار دیگه ای برای خوابوندنت موثر نبود در حالی که من از خستگی داشتم میمردم (کلا چند روزیه که کم آوردم)

بابایی تا ساعت 2 همراهی مون کرد ولی دیدم ظاهرا اثری از خواب در چشمان شما نیست بهتره بابایی بخوابه و رفتیم توی اتاقت: عروسک بازی، کتاب خوندن، گوش دادن به موسیقی ، آب خوردن ، دستشویی رفتن و شیر خوردن هیچ کدوم تاثیری نداشت

دیگه نفسم بالا نمیومد (هر وقت عصبی میشم راههای تنفسیم منقبض میشه) یاد ماههای اول بدنیا اومدنت افتادم؛ هر شب تا 5 صبح بیدار بودم ...  گرفتم توی بغلم و شروع کردم به راه رفتن بالاخره چشمات سنگین شد، بازم بعد نیم ساعت شیرخوردن  ساعت 4 صبح(دوستانی که فرزندشون همسن زهرا نازنازیه شما هم با شیر مادر خوردن فرزندتون مشکل دارید؟ من که یواش یواش دارم کم میارم، ایشون حسابی وابسته شده البته چون شیشه و پستونک قبول نکرد اوضاع سخت تر شده و جای خالی اون ها رو هم با ...)

خدایا مادر بودن در حالی که خیلی شیرینه ولی چرا اینقدر سخته؟

حاصل این سختی ها و بیقراری ها که تقریبا سه چهار روزی هست باهاش درگیریم :

نمایان شدن دوتا مروارید (9 و 10)آسیاب اول فک پایین در 17 ماه و 20روزگی

امیدوارم فقط دلیلش همین باشه نگران

پی نوشت1: این پست رو در کمال خستگی، سکوت و آرامشی که روزها دست یافتنی نیست، جهت ثبت خاطرات زهرا نازنازی نوشتم چون وقتی زیاد خسته باشم خوابم نمیره و از این فرصت استفاده کردم.

پی نوشت2: یک پست با عنوان (خبر خوبی که قولش رو داده بودم + مهمونی عید غدیر + تصاویر جدید) پنج روزه، روزی چند خط دارم مینویسم و در حالت پیش نویسه(خودتون حدس بزنید چقدر زهرا نازنازی بلا شده و حال و روز من این روزها چطوره! )

پی نوشت3: دوستان خوبم ببخشید که چند روزیه نتونستم بهتون سر بزنم، در اولین فرصت میام پیشتون. دوستتون دارمقلب

بعدا نوشت(پنجشنبه 3 آذر): بعد از اون شب سخت، صبح که بیدار شدی دیدم تب داری،ناراحت الان دو روزه که بهت شربت استامینوفن میدم، آثاری از سرماخوردگی نیست، به احتمال قوی دلیلش در اومدن مرواریدهای جدیدهبغل

دوستان پرشین بلاگی  می پسندم