به نام خدا   

الان ساعت ۱۲ ظهر روز پنجشنبه است. دیشب شب خیلی سختی برای من و زهرا بود. 

اول شب زهرا نازنازی با خوردن قطره و شربت و به کمک دختر دایی های مهربونش خوابید.[فائزه اینقدر با کالسکه راهش برد تا خوابید.] 

 

 ولی ساعت ۲ نیمه شب وقتی که من تازه می خواستم بخوابم ایشون با تب از خواب بیدار شدن. نمی دونم چرا برای خوردن قطره استامینوفن بازی درمی‌اورد!!! هر روشی که ممکن بود رو برای خوردن امتحان کردم ولی توی دهنش نگه می‌داشت و بعد همه رو می داد بیرون. 

 خلاصه ساعت ۵ صبح که غرغرهای زهرا خیلی شدید شده بود و من از شدت خواب داشتم هلاک می شدم. داداشی به کمک اومد. زهرا رو بغل کرد و راه  برد تا من یک ربع تا نیم ساعت تونستم بخوابم.  

 

واکسن 4 ماهگی  

 

 

با همه ی تلاش ها بعد از این که داداش علی ساعت ۶:۳۰ به قصد مدرسه خونه رو ترک کرد بازم زهرا بیدار بود و گریه می کرد و فقط می گفت بغلش کنم و راهش ببرم!! 

بالاخره ساعت ۷:۳۰ صبح خوابید. 

ساعت ۱۰ دوباره بیدار شد و هنوز تب داشت و نق می زد. با روش های مختلف بدنش رو خنک کردم و بعد کلی شیر خوردن و روی پا تکونش دادن دقایقی پیش دوباره خوابید. 

دیشب همش می گفتم نمی دونم کدوم آدم ... این واکسن رو اختراع کرد .....

الان کلی خسته ام و از صدای غرغر های زهرا اعصابم ریخته بهم ... باید ناهار درست کنم و ساعت ۱۳:۳۰ مدرسه علی جلسه معارفه است که [حضور مادران الزامی است] نمی دونم می‌تونم برم یا بدنم نمی‌کشه!