ساعت نزدیک ۳ نیمه شب یا بامدادٍ. زهرا خانم بالاخره دقایقی پیش بعد از کلی شیرخوردن و راه بردن با کالسکه [این کالسکه مخصوص داخل خونه است] خوابیدن . روز گذشته یکی از پرمشغله ترین روزا برای من بود.  (بقیه در ادامه مطلب)

 

 به لحظه ترین عکس مربوط به همین مطلب. با موبایلم گرفتم.

زهرا نازنازی


صبح ساعت یک ربع به هفت از خواب پریدم  تا علی رو راهی مدرسه کنم[دیر شده حسابی] . آخه می‌دونید چند شبی هست که زهرا دوباره یاد ماه های اول کرده و تا ۲ الی ۳ نیمه شب بیداره. برای همین  ۶ صبح بیدار شدن خیلی سخت میشه. خلاصه این که علی آقا در عرض ۱۰ دقیقه آماده شدن من هم توی همین فرصت صبحانه و ساندویچ ناهارشو آماده کردم. بابایی هم اومد کمک تا علی رو برسونه و توی این گیر و دار زهرا نازنازی هم بیدار شد. بقیه‌اش رو خودتون حدس بزنید. 

تا ظهر چندین بار شیرخوردن و شستن و تعویض زهرا ؛ شستن ظرفها ؛ جمع و جور کردن خونه؛  [البته یه کم هم بعد از رفتن علی و بابایی و خوابودن زهرا خودم  هم در کنارش خوابیدم و گشتی در اینترنت زدم.] تا این که دیدم ساعت ۱ ظهر و من هنوز ناهار درست نکردم در حال آماده کردن مقدمات تهیه ناهار بودم که آقای پدر تشریف آوردن[بعلت داشتن وقت دکتر زودتر از موعد مقرر اومدن]و من در عرض یک ساعت با استرس و عجله ناهار رو آماده کردم.  بابایی ساعت ۳ رفتن و علی آقا ساعت ۱۵/۳ رسیدن. ناهار ایشون هم سرو شد. 

 زمزمه هایی به گوش می‌رسید. [خرید پیرهن و شلوار برای علی] آخه امسال هنوز فرصت این کار فراهم نشده بود. قرار شد عصر من و علی و زهرا بریم خرید. توی این فرصت من باید به یه سری کارا می رسیدم و علی یه استراحت کوتاه. زهرا هم که همواره پروسه شیر؛ تعویض؛ بازی؛ خواب یک ربعه و... رو تکرار می‌کرد. 

ساعت ۶ تا ۸ بعدازظهر رفتیم خرید. خدا رو شکر راضی و خوشحال از خرید برگشتیم ولی من خیلی خسته شده بودم.

حالا باید فکر کنم شام ؟؟؟‌تازه شلوار علی باید قدش اندازه بشه و پیرهنش اتو بشه برای فردا. لازم به توضیحه که زهرا خانم فقط بیرون که می‌ریم ساکت و آرومه و خیلی بهش خوش می‌گذره و توی کالسکه آخراش خوابش می‌گیره. تازه کلی هم توی فروشگاه به آقای فروشنده خندید. در کل ایشون خیلی بیرون رفتن از خونه رو دوست دارن و به محض رسیدن به خونه بیدار میشن و شیر می‌خوان و ...  . خلاصه ساعت ۱۱ بعد از شام خوردن و جمع جور کردن میز توسط علی [اینو بگم اگه کمکهای علی نباشه من واقعا کم میارم] اندازه قد شلوار علی رو تنظیم کردم و آماده برای دوختن. ساعت ۵/۱۲ علی و بابایی رفتن بخوابن. من و زهرا همواره در کنار هم.  

زهرا می خواست که باهاش بازی کنم و اصلا آثاری از خواب وجود نداشت. با همه تلاش ها و راه بردن ها با کالسکه توی خونه ساعت ۲ خوابید. من شروع به دوختن پایین شلوار کردم که ساعت ۳۰/۲ صدای گریه از اتاق .... و دوباره شیر خوردن ... و ساعت ۳ نیمه شب آرامش برقرار شد. 

حالا شما بگین من چه طوری کم نیارم!!!