سلام به دوستان خوب و عزیزم

وقتی یه وقفه‌ نسبتا طولانی از آخرین پست وبلاگ میگذره، نوشتن و جمع‌بندی مطالب مشکل میشه! دلیل نبودن و کم رنگ شدن حضورمناراحت و سر نزدن به وبلاگهای شما دوستان خوبم، که خیلی خیلی دلم براتون تنگ شده قلب قطع شدن اینترنت پرسرعت بود،همونطور که میدونید با خط تلفن و سرعت خیلی پایینش باز کردن وبلاگها خیلی سخت میشهآخ 

دخترک من در آستانه‌ی بیست و یک ماهگی در نهایت دلبری و شیرین زبونیقلب گاهی اینقدر شیطنتهاش زیاد میشه که حس میکنم با یه پسر بچه طرف هستمنگران این روزها زهرا نازنازی  در اواخر بیست ماهگی خیلی خوب و سریع با دیگران ارتباط برقرار میکنه و همین‌طور اسباب بازی و کتاب هاش سرگرمی خوبی براش هستند. بیشتر دوست داره با بچه های بزرگتر از خودش ارتباط برقرار کنه و خیلی باهاشون با محبت رفتار میکنه.

عسلک قلب این روزها خیلی شیرین زبون شده و اکثر کلماتی که ما میگیم رو تکرار میکنه، دایره‌ی لغاتش زیاد شده ولی هنوز بطور واضح جمله نگفته. چندتا شعر رو باهم می‌خونیم و بعضی از قسمت‌هاش رو خوب یاد گرفته و تکرار میکنهزبان پروژه‌ی دایپرگیری هم با موفقیت انجام شدمژهالبته بگذریم که من چقدر سختی کشیدم ... چندتا عکس جدید رو اینجا ببینید.

 


 

تشکرانـــــه: ممنون از دوستان خوب و مهربونیقلب که در این مدت به یاد ما بودن وچندین بارحال و احوال‌مون رو جویا شدنبغل شرمنده که نتونستم بیام پیشتونخجالت و جواب محبتهای شما رو بدم، دلم برای همه‌ی شما و کوچولوهای نازنین‌تون خیلی تنگ شده، امیدوارم بزودی اینترنت پرسرعت ما درست بشه و من بتونم دوباره در کنارتون باشم. دوستان جدید و عزیزانی که درخواست رمز داشتن، بزودی میام پیشتون قلب

 


20 بهمن ماه: شش سال پیش زمانی که مادر عزیز و مهربونمقلب در کنارمون بود، خونه‌ی پدری بازسازی شد و من و دو برادرم بنابه خواسته و لطف پدرم هر کدوم در طبقه‌ای مجزا ساکن شدیم. روزهای خوب و خوشی رو در کنار هم داشتیم، بعد از گذشت یکسال، با آسمونی شدن ناگهانی مادرعزیزمون، روزهای قشنگمون خاکستری شددل شکسته ولی حضور پدرعزیزم باعث شد که دلتنگی‌ها و غم فراق مادر رو تحمل کنیم و با آرزوی سلامتی ایشون روزگار رو بگذرونیم، بعد از این اتفاق خیلی اصرار داشتم که محل زندگیم رو تغییر بدم ... ولی بدلیل اینکه پدرم میخواست همه در کنارهم باشیم و با این قضیه مخالف بود، این تصمیم منتفی شد، با این که شاید زیاد همدیگر رو نمیدیدم، ولی از اینکه همه باهم در یک ساختمون بودیم همیشه یه حس خوب و دلگرمی خاصی داشتم و دارملبخند امسال 20 بهمن ماه برادر بزرگم و خانواده‌ش  از این ساختمون نقل مکان کردند، روزهای اول حس دلتنگی خاصی داشتمناراحت و اصلا دوست نداشتم این اتفاق رخ بده، البته فقط دوتا کوچه با ما فاصله دارند، روزهای خوبی رو در کنارهم داشتیم، از حمایتهای همسر برادرمقلب در دوران بارداری و بعد از بدنیا زهرا نازنازی سپاسگزارم. امیدوارم هرجا که هستند سلامت و شاد باشند و همیشه آرزوی تندرستی و عمر طولانی برای برادرعزیزمقلب دارم.

27 بهمن ماه: تولد یکسالگی نیایش عزیزهورا که خیلی انتظارش رو کشیدیم بعد از دو ماه(به دلیل محرم و صفر) برگزار شد. ممنون از دایی مهدی و همسر عزیزش و مهدیه جون به خاطر زحماتی که کشیده بودند. همه چی خیلی عالی و خوب بود. زهرا نازنازی هم خیلی ذوق داشت از چند روز قبل میگفت: تبلــــد نیــــایـــــشه قلب و به نیایش جون افتخار داد و شمع تولد دوسالگیش رو براش فوت کرد. عکس های تولـد رو اینجا ببینید.

1 اسفند: حسین جون قلب(پسرخاله‌ی زهرا نازنازی) رفت سربازی ... امیدوارم خدا پشت و پناهش باشه و با سلامت کامل این دوران رو پشت سر بزاره لبخند

بحـــــث این روزها: موضوعی که این‌روزها در خانواده‌مون شورو هیجان ایجاد کرده، مربوط  به انتـ خا بـات مـ جـ لـ س میشه و یکی از جوانـترین کـ انـ دیـداهایقلب این دوره  از اقوام هستش (به قول زهرا نازنازی عمو تُپُلچشمک) امیدوارم خداوند کمکش کنه و در تمام عرصه های زندگی موفق باشن. جسارت ایشون از نظر من تحسین برانگیزه. دوستان عزیزی که درتهـــران ساکن هستند، خوشحال میشم به ایشــــــون رای بدید. برای اینکه بیشتر باهاشون آشنا بشید اینجا کلیک کنید .