امروز روی مبل نشسته بودم و داشتم با موبایلم اس ام اس مینوشتم، عشقک مادر اومد کنارم و منو بوسید و گفت: مامان جون دوست دایــــَم و من کلی ذوق کردم، حس عجیبی داشتم، تمام خستگی این دو سال از تنم بیرون رفت.

خدای مهـــربون سپاس بابت این نعمت الهی، امیدوارم بتونم بنده‌ی شکرگزاری باشم، فقط از صمیم قلبم ازت می‌خوام که حافظ و نگهدارش باشی و به تمام کسانی که آرزوی تجربه‌ی این لحظات رو دارن، این طعم شیرین رو بچشانی.

دختر مهربون و عزیزم من هم عاشقتــــم و برات یه عالمه آرزوهای خوب دارم

پی نوشت: سفرمون به مشهد و زیارت امام رضا(ع)عالی بودقلب امیدوارم قسمت همه‌ی آرزومندان و دوستان خوب و عزیزم بشهلبخند به زودی با سفرنامه‌ی مشهد و کلی عکس بروز می شیم چشمک