به نام خدا

چقدر سخته مدتی از وبلاگ نویسی فاصله بگیری و دوباره بخوای شروع کنیآخ چندین بار خواستم پست جدید بزارم ولی به دلایل مختلف نشدمتفکر بالاخره تصمیم گرفتم از یه جایی شروع کنم تا دوباره به حالت قبل برگردم، ممکنه یه کم پراکنده گویی کرده باشمخجالت

دختر نازنینم؛

دقیقا بعد از دو ساله شدنت، معنا و مفهوم حرف‌ها رو بخوبی درک می‌کنی، کارهایی که ازت میخوام رو انجام میدی، وقتی در کنارم میشینی و به حرف‌هام گوش میدی، حس خیلی خوبی دارم، وقتی آروم میشینی تا موهات رو برات شونه کنم و ببافم، یاد روزهای کودکیه خودم میوفتم، یاد روزهایی که مینشستم جلوی پاهای مادر مهربونم تا موهام رو برام شونه کنه و عاشقه این بودم که موهام بلند بشه تا بتونه برام ببافه و هر لحظه خدا رو به خاطر داشتنت شکر میکنم. البته گاهی هم حس استقلالت ما رو به دردسر میندازه، گاهی هم کارهات و حرفهات برامون جالب و تعجب برانگیزه.

فکر کنم شما یکی از رکورد داران  پروژه ی خداحافظی با شیرمادر باشی، با این که یک ماهی از این موضوع میگذره گاهی همراه با شوخی و خنده میگی: (مَهـ مَهـ ی بُخورم؟؟)

از نظر صحبت کردن و جمله بندی و شعر خوندن خیلی خوب پیش رفتی و جالبه که از جملات پرسشی هم استفاده می کنی مثلا (این لباسم خوشگله؟) یا وقتی حاضر میشیم بریم بیرون میری از بابا میپرسی (خوشگل شدم؟) یا وقتی میخوای چیزی بخوری از من می پرسی (اینو بخورم؟) ولی تنها مشکل اینه که وقتی به مهمونی میریم و یا فامیلهایی که دیر به دیر می بینیشون رو ملاقات میکنی، خیلی کم حرف میزنی و باید مدت زمانی بگذره تا ارتباط برقرار کنی. (شعر یه توپ دارم قلقلیه، عروسک قشنگ من قرمز پوشیده، یه روزی آقا خرگوشه رسید به بچه موشه و توی ده شلمرود رود حسنی تک و تنها بود رو خودت به تنهایی میخونی) 

به شدت عاشقه بابایی هستی، از زمانی که ایشون وارد خونه می‌شن، مثل یکی از بهترین چسب‌ها بهش وصل میشی ... داداشی هم که جای خود داره، سفت بغلش میکنی و میگی (داداشی رو دوست دارم) گاهی شبها بغل داداشی میخوابی و هر موقع حوصلت سرمیره ازش میخوای (بریم هامپیوترزهـــرا ببینیم) و ساعتها باید فیلم و عکسهای شما رو برات بزاره. عاشق بیرون رفتن وپارک رفتنی، تازگیها برای اینکه بخواهیم ازپارک بیایم بیرون خیلی مکافات داریم تا شما راضی بشی.

هفته‌ی گذشته با داداشی در دهمین جشن تـ ولد پرشیـ ن بـ لاگ شرکت کردیم و دوتا از دوستای خوب وبلاگیمون رو از نزدیک دیدیم.(مامان مهربون دیبا و پرندعزیز و مامان مهربون نگار و نارگل عزیز) با اینکه ما از وسطای مراسم رسیده بودیم ولی شما خیلی زود خسته شدی  ... با آوردن کیک همش میگفتی بریم تولد و شمع فوت کنم ...

 

ماه رمضــــان رو خیلی دوست دارم منو یاد دوران کودکیم میندازه، یاد افطارها و سحرهای با صفای اون روزها ... البته امسال زهرا نازنازی هم حسابی ما رو همراهی میکنی و معمولا تا سحر بیدار هست. همچنین یاد بازی قشنگ وبلاگی افطارهای آسمونی که سال گذشته با دوستان عزیزم  داشتم.

در عین‌حال هر کاری میکنم نمیتونم یک لحظه از جای خالیه مادر مهربونم غافل بشم و با شروع شدن ماه مرداد که بدجور ازش متنفرم و نزدیک شدن به سالگرد آسمونی شدن قطعه ای از وجودم، دلم از جا کنده میشه و ... (اینجا چند روز پیش یک پست جدید در این مورد نوشتم)