به نام خدا

پاییز در راه است... گویند فصلی ست... پر از اندوه... پر از بی رنگی... 

اما من که زاده این فصلم پاییز را اینگونه میبینم... 

فصلی ست... پر از نشاط ... سر تا سر رنگ... آغاز زندگی... 

پر از دوست داشتن... پر از مهر... پر از وفا ...

آری پاییز فصل مهر ورزیدن است... «نگین علوی»

 

همیشه از دوران کودکیم، بوی پاییز، بوی ماه مهر و بوی کتابهای درسی زودتر از دیگران به مشام ما میرسد و این بخاطر شغل پدرم (کتـ ابـ فـ روشی و لوازم التـ حـ ریـ ر) بود.

هرسال دسته بندی کتابهای درسی با کمک اعضای خانواده بویژه نوجوان‌ها انجام میشه و این موضوع کلی خاطره برای ما داره. (یکی از خاطرات  اینجا )  

یکم شهریورماه از حدودای ساعت یازده صبح همراه با علی، مهدیه، فاطمه، صبا، سحر وهمراهی زهرا نازنازی با نظارت پدر عزیزم کار شروع شد و بعدازظهر با همراهی دایی مهدی، ساعت ده شب کارها تموم شد.

 


دهم شهریورماه یادآور یکی از بهترین و زیباترین روزها برای منه، آغاز زندگی مشترکمقلب کــه  ؟سال چشمک ازش میگذره و من هر لحظه بیش از پیش به داشتن همسرمقلب افتخار میکنم.

امسال هم این روز رو در کنار پسرو دختر عزیزم یک جشن کوچولو گرفتیم و شام رو مهمون بابایی بودیم. بعدش هم رفتیم پارک سـ اعـ ی جایی که روزهای اول آشنایی‌مون خاطرات زیادی ازش داریم. البته زهرا نازنازی هم که عاشق پارک و بیرون رفتن هست حسابی سرگرم شد.

 

سی شهریورماه پنجره ی جدیدی رو به من، با تاسیس وبلاگ خاطرات زهرا نازنازی باز شد و امسال همزمان با دو ساله شدن این وبلاگ، دوستان مهربون و عزیزیقلب دارم که هیچ وقت در دنیای واقعی نمی‌تونستم داشته باشم.

هرچند که در این مدت مسایل و مواردی پیش اومد که گاهی من رو از نوشتن وامیداشت و گاهی به این فکر می‌افتادم که شاید خاطرات نباید عمومی باشه و مثل  گذشته‌های دور باید فقط در دفتر بصورت خصوصی نوشته بشه ... ولی رها کردن این خونه‌ی مجازی و ارتباط با دوستانم نمیذاره از اینجا دست بکشم. این شد که طی مشورت با همسرم، تصمیم گرفتم از این به بعد، بعضی از جزئیات هم در کنار تصاویر که مدتها پیش رمزدار شده بود خصوصی درج بشه و رمز رو فقط در اختیار دوستان مجازی که وبلاگهاشون مرتبط با ما باشه قرار بدم.

بیست و هشتم شهریورماه روز دختر، امروز صبح که بخش نظرات رو باز کردم تعدادی از دوستان عزیزم روز دختر رو تبریک گفته بودن، محیا جون هم زحمت کشیده بود وتصویر بالا رو برای ما ارسال کرده بود (ممنون عزیزمقلب

و من بلافاصله زهرا نازنازی رو محکم در آغوشم گرفتم و بهش گفتم عزیزم روزت مبارک، اولش تعجب کرد و بعد کلی خوشحال شد. قرار شد بعدازظهر کیک بخریم و امشب یه جشن کوچولو داشته باشیم.

 

خـــــــدای مهـــربونم

سپاس فراوان بخاطر لحظات زیبا و قشنگی که با ورود دخترم به زندگیم برایم خلق کردی،

عاجزانه می خواهــــم حافظ و نگهبانش باشی.

هدیه ی روز دختر برای زهرا نازنازی