دختر نازنینمقلب

دو سال و چهار ماهه با رسیدن به دوازدهمین روز از ماه، یاد سومین هدیه‌‌ی بی‌نظیری که خداوند بهم داده میفتم و نمی‌دونم چطور باید شاکر نعمتهایش باشم. (اولین بابایی ، دومین داداشی، سومین شما)

چند ماهی میشد که تولـد بازی نکرده بودیم، دیروز بعدازظهر همراه عسلک از خونه رفتیم بیرون، با هم پیاده روی کردیم (البته ایشون در کالسکه می‌شینند چون اگه بخواد راه بره سرعتمون در حد لاک پشت میشه در ضمن ممکنه خانوم خانما خسته بشن) بعدش هم از شیرینی فروشی یک کیک کوچولو خریدیم و اومدیم کلی تولــــد بازی و شمع فوت کردن و عکس و فیلم ... (لازم به ذکره که این تلی که روی سر ایشون هست، ملقب به "تل تولد بازی" و هر موقع بخوایم این بازی رو کنیم حتما باید روی سرش باشهبغل)

عشق در لحظه پدید می آید و دوست داشتن در امتداد زمان
و این اساسی ترین تفاوت میان عشق و دوست داشتن است

دوستت دارم عشـقلبــق مــــن