دوستـقلبان عزیزم عیدتـون مبارک

" خدایا  "

دوستت دارم
مرا به امان خــــود رها مکن 
به جای آن خداوندگار من باش

خاطره‌ی اول: پانزده سال پیش در چنین روزی برای اولین بار طعم شیرین مادر شدن رو چشیدم و خدای مهربون هدیه‌ای زیبایی به نام علــــــی به من داد که عاشقانه دوستش دارم.

خاطره‌ی دوم: همزمان با عید قربان و شنیدن صدای (لبیک اللهم لبیک) یاد بهترین سفر زندگیم میوفتم، اولین باری که خانواده‌ی سه نفره‌ی ما عازم سرزمین وحی شد، هنوز طعم شیرین این سفر دلچسب رو حس می کنم. امیدوارم همه‌ی دوستان عزیزم این تجربه‌ی بی‌نظیر رو در زندگیشون داشته باشند.

 

و یک عالمه خاطرات زیبا و به یادموندنی از عیدهای دوران کودکیم ... حضور بزرگترها، دور هم بودن‌ها ، مهربونی‌ها ...

پی نوشت: از جمعه ی گذشته تا حالا چند مورد برای ثبت در وبلاگ داشتم ولی فرصت نشد بنویسم، دیشب هم برای نوشتن و بارگذاری عکسها بعد از خوابیدن زهرا نازنازی نشستم پای سیستم، ولی سرگرم کارهای دیگه شدم چشمک همین جا به خودم قول میدم بزودی، یک پست پر ازعکس و خاطره‌های قشنگ این روزهامون ثبت کنم. 

شرکت در ختم صلوات *  داستان عید قربان *