میخواهم از تو بنویسم، برای تو که در تمام لحظاتم وجود داری، خنده هایم برای توست، با تو بودن مرا شاد میکند، تو با منی چون در قلب منی، قلبم را با دنیا عوض نمیکنم، چون تو در آنی و من بی نهایت تو را دوست دارمقلب

خنده های تـــو
آرزوهـــای مـن انـد
بخــند
تا برآورده شوند...

تو، ماه را دوست داری
من، چهل ماه است که، تو را ...

پرتره های عسلک در سه سال و چهارماهگی

این روزها به دلیل پرکشیدن غیرمنتظره و ملکوتیه دایی عزیزم آسمون دلمـــون ابریه، ولی از طرفی این اتفاق غم انگیز، برای من گوشزدی بود که درک کنم باید در لحظه زندگی کنیم، باید قدر تمام لحظات زندگیم رو بدونیم و با شادی و مثبت اندیشی از کنار هم بودنمون لذت ببریم.

 

یک بعدازظهر پاییزی در ادامه مطلب


از من نپرس چقدر دوستت دارم، اینجا در قلب من حد و مرزی برای حضور تو نیست

یکی از روزهای آغازین فصل پاییز، فصل دوست داشتنی من، تصمیم گرفتیم از خونه بزنیم بیرون و در دل طبیعت ناهارمون رو بخوریم، پارک جنگلی سـ رخـ ه حصـ ار که از نظر مسافت به ما نزدیک هست رو انتخاب کردیم ...

بابایی اون روز کلی به زحمت افتاد و خاطره ی خیلی خوبی برامون ایجاد کرد

بابایی مهربون خیلی دوستت داریمقلب

نزدیکای غروب بود که با کلی انرژی مثبت که از طبیعت آروم و رنگارنگ پاییزی گرفته بودیم به خونه برگشتیم، از خدای مهربون میخوام همه ی خانواده ها در کنار هم سالهای سال برقرار و شاد باشند.

بفرمایید دوستانقلب