دیروز ظهر که از بیرون به خونه برمی گشتم، گوشه ی پارکینگ ، متوجه حضور یک گنجشک کوچولوی خیلی ناز شدم، سریع رفتم بالا و به بچه ها گفتم بیاین بریم که یه مهمون کوچولو برامون اومده، عسـ لک با شوق و ذوق فراوون بدو بدو بسمت پایین ،

آوردیمش توی خونه، اولش خیلی ساکت و آروم بود، ولی بعد از چند ساعت جیک جیک ش شروع شد چشمک

حالا هم زهرا نازنازی به شدت بهش دل بسته و نمی دونیم چطوری از ایشون اجازه بگیریم که رهاش کنیم بره،

به نازگلک میگم: مامانی ببین چقدر کوچولو باید بره پیش مامانش، در جواب میگه: خوب شما مامانش بشو، بهش میگم: من که پرنده نیستم، میگه: خوب خودم مامانش میشم...

خلاصه داستانی داریم با این مهمون ناخونده ی دوست داشتنی، که کلی شور و نشاط با خودش به خونه مون آوردهقلب

هیچ چیز در زندگی معنا ندارد، مگر معنایی که شما به آن بدهید.((آنتونی رابینز))