داشتم توی وبلاگ داداشی * مطلب و عکس جدید می‌ذاشتم Computerکه با صدای رعد و برق و هوای ابری و  نم‌نم بارون فهمیدم  دیگه واقعا پاییز شده.قلب

هوای تیره و ابری همراه با رعد و برق من رو یاد روزهای کودکی و مدرسه* Reading a Bookمیندازه. تا دیدم هوا این طوری دویدم به سمت بالکن خونه و خیره شدم به آسمون.

خدای من چه هوای عالی‌ای. جون می‌ده برای پیاده‌روی.

تا دیروز گاهی کولر رو روشن می کردیم اوه. ولی مثل اینکه بالاخره پاییز خودش رو نشون داد و روی تابستون رو کم کرد.

زهرای عزیزم اولین پاییز زندگیت مبارک باشه. امیدوارم زندگیت همیشه بهاری باشه.

*پی نوشت 1: وبلاگ داداشی به چند دلیل با تاخیر راه اندازی شد. من اون موقع کم سن و سال بودم و آشنایی کافی با اینترنت نداشتم و نمی دونستم خوبه آدم خاطراتش رو یه جایی درج کنه تا بعدها به اون دسترسی داشته باشه و ازش لذت ببره. حالا با همراهی  داداشی این وبلاگ رو راه اندازی کردیم تا به مرور خاطراتش رو در آن ثبت کنیم.

*پی نوشت 2: روزایی که مدرسه میرفتم وقتی شیفت بعدازظهر بودم  ساعت 5 تعطیل میشدم، هوا تاریک و کمی سرد بود که می‌رسیدم خونه. مامان مهربونم با آغوش گرمش و یه غذای خوشمزه  ازم استقبال می‌کرد چه حس قشنگ و دوست داشتنی بود. کاش می شد یکبار دیگه اون روزا تکرار بشن.افسوس