همیشه با شنیدن و خوندن این شعر یاد دوران بچگی خودم می‌افتم.  

دوران بچگیم آرزوم این بود یه شب خونه‌ی مادر بزرگم بمونم. شب موقع خواب مادربزرگم برام قصه‌ی خاله سوسکه رو تعریف می کرد. [خدا رحمتش کنه. خیلی مهربون و دوست داشتنی بود.]

خاله‌ام هم برام این شعر می‌خوند: 

با شیر آب بازی نکن

نگا تو مثل موش شدی

نازی شیطون و بلا

چه قدر تو بازیگوش شدی

خوبه از من یاد بگیری

ببین دارم گل میکشم

مداد زرد من کجاست

می خوام یه بلبل بکشم

نقاشی

 حالا گاهی این شعرو برای زهرا نازنازی می‌خونم به یاد اون روزها و خلا نبود عزیزترین کسانم آزارم می‌ده.