زهرا نازنازی می‌خوام اول یه کم از احوالات خودم توی این روزها و بعد از کارها و رفتارهای جدیدت بگم.

این روزا خیلی دلم میخواد برگردم سرکارم. دلم کلی برای همکارام و دوستام تنگ شده.دل شکسته حس میکنم دارم دچار روزمرگی میشم البته نمیخوام ناشکری کنم یا غر بزنمافسوس فقط خواستم حال و هوای خودم رو گفته باشم. یه کم خسته ام. خستگی جسمی نه بلکه از نظر روحی و فکری.آخ دلم میخواد برم توی محیطی که بتونم با دیگران در تعامل باشم ولی بخاطر شما که هنوز خیلی کوچولویی نمی تونم ... خدا رو شکر این دنیای مجازی و دوستان وبلاگیم قلبهستند و با حضورشون به من دلگرمی میدن.

این روزها شما تقریبا بدون کمک و با تکیه‌گاه میشینی و با اسباب‌بازی‌هات بازی میکنی. وقتی باهات حرف میزنیم سعی میکنی جواب ما رو بدی و اگه خیلی شارژ باشی با صدای بلند میخندی. وقتایی که بابایی از بیرون میاد و بهت سلام میکنه خیلی ذوق میکنی و میخوای بال دربیاری. تا می خوابونیمت روی زمین یا تخت سریع غلت میزنی و حالت چهاردست و پا می گیری و تلاش میکنی تا حرکت کنی.

وقتی بهت میگم زهرا بدو بیا بغلم، دستاتو باز میکنیبغل و میای طرفم. ساعت خواب شبهات هنوز هم روی ٣٠/٢ الی ٣ ثابت مونده. بعد از کلی شیر خوردن بالاخره رضایت میدی و میخوابی و ٢ ساعت بعد دوباره شیر میخوای.

صبح ها داداشی  ساکت و آروم از خواب پامیشه و برای رفتن به مدرسه آماده می شه چونکه شما با کوچکترین صدایی بیدار میشیهیپنوتیزم و سریع غلت میزنی و شروع میکنی به حرف زدن .خمیازه

دیشب تصمیم گرفتیم شما رو بذاریم توی روروک ببینم چیکار می کنی! استقبال خوبی کردی و خوشت اومد. من میگم شاید زود باشه و به کمر و پاهات فشار بیاد ولی بابایی خیلی دوست داره شما زودتر حرفه ای بشی .

راستی این روروک مال داداشی بوده. ببین چقدر خوب نگهش داشتهSmiley