چند وقت بود دلم میخواست در مورد رابطه ام با پدرم چند تا جمله بگم تا مامانی زحمت بکشه و توی وبلاگم بنویسه. بالاخره امروز مامانی وقت کرد.

منو بابایی با هم عالمی داریم. بابایی منو بغل میکنهبغل و با من بازی میکنه و من از خنده ضعف میکنم. من بابا جونمو خیلی دوست دارم . وقتی از بیرون میاد توی خونه با سلامش من از ته دل براش میخندم تا خستگیش در برهلبخند. اینو بگم که من کلا دختر سنگینی هستم مژهو به راحتی برای هر کسی نمیخندم خنثیو فقط واسه بابایی اینجوری میخندم.

از خدای مهربون میخوامpraying بابای عزیزم همیشه سلامت و تندرست باشه

زهرا نازنازی عشق بابا