... 16 ماه و 16 روز ...

 

پنجشنبه (15مهر) خاله اعظم و فاطمه جونقلب طی یک اقدام غیرمنتظره اومدن پیشمون و کلی ما رو خوشحال کردنلبخند با این که فقط یک شب کنار هم بودیم ولی خیلی خوش گذشت. شما به محض ورود فاطمه جون  پریدی بغلشبغل و همش کنارش بودیلبخند

 

جمعه صبح هم من و خاله اعظم تصمیم گرفتیم بریم بهشت زهرا (پیش مامانی)، میخواستم شما رو با خودم نبرم و بمونی خونه ولی بمحض حاضر شدن ما، بیدار شدی و اعلام حضور کردی، در نتیجه من و شما و خاله جون و یاسمن راهی شدیم. ساعت 6 و نیم صبح از خونه راه افتادیم و دو سه ساعتی رو اونجا بودیم. خوبیش به این بود که کسی باهامون نبود همش بگه زود باشین بریم بسه و شما هم که پیشم بودی خیالم راحت بود. کلی من و خاله اعظم با مامانی حرف زدیم و مثل گذشته‌ها که سه تایی ساعتها در کنار هم بودیم لحظات خوبی رو گذروندیم.

جمعه(22مهر)  ناهار رفتیم خونه‌ی مامان توران قلب(مامان بابایی). بعدازظهرعمومحمد چون طرفای دماوند کار داشت پیشنهاد داد همه با هم بریم ولی بابایی گفت کار داره، داداشی هم درس داشت. عمو محمد گفت من و شما باهاشون بریم. از اونجایی که من بدون همسری جایی نمیرم نمی خواستم قبول کنم از طرفی هم با اصرارهای عموجون روم نشد نه بگم، شما هم رفته بودی توی ماشین عموجون نشسته بودی و بیرون نمیومدی و من، شما، مامان توران،عمه محبوبه و سعیده جون راهی شدیم.

 نگران بودم که توی مسیر اذیت کنی ولی با اینکه همش توی ماشین بودیم شما دختر خیلی بودی و اصلا اذیت نکردی، عمو جون هم در مسیر برگشت برای سی دی مورد علاقت (گروه موسیقی رستاک) رو گذاشت و کلی سرگرم شدی ...

/ 160 نظر / 23 بازدید
نمایش نظرات قبلی
ثبت خاطرات

_____ (¯ `•I.•´¯) _____ (_.•´/|\`•._) _______ (_.:._)__(¯`:´¯) __(¯`:´¯)__¶__(¯ `•.O.•´¯) (¯ `•L?.•´¯)¶__(_.•´/|\`•._) (_.•´/|\`•._)¶____(_.:._)_¶ __(_.:._)__ ¶_______¶__¶¶ ____¶_____¶______¶__¶¶ ¶¶ _____¶__(¯`:´¯)__¶_¶¶¶¶ ¶¶¶¶ ______(¯ `..•V´¯)_¶¶¶¶¶ ¶¶¶¶¶ ______(_.•´/|\`•._)¶¶¶¶¶¶ ¶¶¶¶¶¶ _______¶(_.:._)_¶¶¶¶¶¶¶ ¶¶¶¶¶¶¶ ¶_______¶__¶__¶¶¶¶¶¶¶ ¶¶¶¶¶¶¶ ¶¶¶______¶_¶_¶¶¶¶(¯`:´¯)¶¶¶¶¶ ¶

مهسا

سلام مامانی زهرا جون خوبید؟ناز گلم رو ببوسید ازطرف من[ماچ][ماچ]

مامان عرشیا

مرسییییییییییی که پیشم اومدی... آخی طفلکی چقدر سخته و شب ها چقدر اذیت میشه ولی خوب باید این دوره رو هم بگذرونی زهرا نازنازی[بغل]

فازی جون

[قلب][بغل][ماچ][گل][نیشخند]

فازی جون

[قلب][بغل][ماچ][گل][نیشخند]

فاطمه دخترخاله ی دل تنگ زهرا

سلام ماشاا...واسه خودت خانوم شدی ها خوشگله[قلب][قلب] وای...!!!!!!!!!!!!!!!!چههههههههههههههههقدر نانازشدی تو با اون کیف خوشگل و لباس خوشگلت[ماچ][قلب] خاله پیشنهاد اسفند رو حتما دارم[چشمک] بوس تابعد راستی به منم خیلی خوش گذشت تهران[چشمک][خداحافظ]

معلمی از جنس پاییز

الهی بگردمممممممممممممممم چقدر نازه زهرا نانازی[ماچ]

مامان پانی

سلام عزیز خاله...هزار ماشالا روز به روز نازتر میشی..[ماچ]ببخش که نگرانمون شدی..ما خوبیم و داریم خونه تکونی میکنیم[نیشخند] راستی آپم[گل]